بارها با لهجه پرنده با شما سخن گفته ام،
با لحن شکوفه درختان سیب.
از ساحل گفتم و از سکوت،
از دریا و از زمزمه آرام موجها.
« منوچهر آتشک »
خیلی وقت است
دلم را از سنگ کرده ام
تا مبادا بشکند؛
آخر،
گارانتی تعویض ندارد!
« شهرزاد نیرودل »
تکه ابر سفیدی در آسمان.
برایش دست تکان می دهم.
اشکهایش،
گونه هایم را خیس می کنند.
خیلی وقت است
که برجهای سنگی،
میان او و دوستان زمینیش،
فاصله انداخته اند.
« شهرزاد نیرودل »
زمستان است.
گنجشککی خسته،
روی شاخه خشکیده ای نشسته.
دلش پر است از غصه؛
آخر باید برای بچه هایش غذا ببرد؛
اما دریغ از تکه نانی خشک!
« شهرزاد نیرودل »