گله نکن
از اینکه نگاهت می کنم مدام.
چه انتظار داری
از غارنشینی
که کورمال کورمال،
خود را به دهانه غار رسانده؟
خیره شدن به خورشید؟
نه؛ می ترسم.
می ترسم از اینکه چشمهایت،
همه نور شود
و خودت را گم کنم.
من از آن انتهای ظلمانی آمده ام.
کم کم در من ظهور کن.
به یکباره اشباع شدن،
تجربه خوبی نیست.
« فرزانه جعفری »
باز باران می بارد و من،
باز به پنجره خیره می شوم.
قطره های باران را می شمارم
و رؤیای هر کدامشان را می خوانم
با چشمهائی
که همانند باران می بارند.
« مهتاب دهقان »