نمی گذاشت مگس باز کنیم پنجره را،
به آسمان و به ابر و به گل نگاه کنیم.
نمی گذاشت مگس،
به کوه و برف و درختان و پل نگاه کنیم.
خلاصه، تور کشیدیم روی پنجره ها.
به خاطر مگسی،
آسمان مشبک شد.
« عمران صلاحی »
کاغذی روی هوا،
می دود با طوفان.
روی کاغذ،
خط من.
می وزد باد بلا.
کلمات،
در هوا پخش و پلا.
شهر،
می پرد روی هوا بام و درش.
خاک عالم به سرش.
« عمران صلاحی »