تنهائی،
نوجوان شانزده ساله ای است
که رو به ماه ایستاده
و چشمهایش را
تنگ کرده رو به نوری خفیف.
خدا،
از پشت ماه نگاه می کند
و انتظار می کشد
که تنهائی آوازی بخواند.
شانزده ساله شو
و آواز بخوان.
« لاله جهانگرد »
با گلوله برفیم،
تمام کوچه ها را گشتم
به دنبال یک دوست.
برف بند آمد؛
گلوله ای نماند.
کوچه ها تمام شد؛
دوستی نبود.
« زهرا فیض الهی »
پرنده ای که بال و پرش زخمی بود
در آفتاب ایستاد
و خدا را شکر کرد.
نه به خاطر پرنده بودن
یا گرمای آفتاب
که روی پرش خوابیده؛
به خاطر پاهای کوچکش
که هنوز سالمند؛
پاهائی برای رفتن به سمت آفتاب.
« لاله جهانگرد »
تو نمی دانستی
که دل من،
همچون برگها در پائیز،
نازک و نارنجی است.
قهر تو طوفانی شد
و بر من غرید.
دل تردم.
ای وای!
« شیدا هادی پور »
شرط می بندم
وقتی برمی گردی،
بهار از زمستان سبقت می گیرد
و پروانه ها،
به این سمت دنیا کوچ می کنند.
نگران باختن شرط نیستم.
تو،
برنمی گردی.
« سیده مریم حسینی »