خوابها سفید.
بالشتها سفید.
دیوارها سفید.
رختخوابها سفید.
روزهای وایتکس خورده عید.
« زیتا ملکی »
در این زمستان،
تنها یک برگ از مهربانیت را
به من ببخش.
قول می دهم
بهار شوم.
« مریم سادات منصوری »
پله ها پایش را
از سراشیبی ناچاری،
پائین می بردند؛
در سینه اش ولی
قلبی بود
که نمی توانست دل بکند.
« مریم سادات منصوری »
دست از سرم بردار.
من با همه قهرم؛
با این چراغ و آن قلمدان سفالی،
با این اتاق زشت،
با میز و قالی.
دست از سرم بردار
ای عکس بدجنسی که می خندی به کارم!
من خوب کردم
لج کرده ام با اهل خانه.
اما چرا
چپ چپ نگاهم می کنند آئینه و شانه؟
اما چرا
حس می کنم من هیولای بزرگم؟
اما چرا ...؟
آیا
من خوب کرده ام؟
« مهدیه نظری »