زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

کودک درون

 

« احمد » کاپشنش را پوشید و مقابل آئینه ایستاد و به تارهای سفید موهای سرش خیره شد. سپس زیر لب گفت: « ای روزگار! چقدر ما را پیر کرده ای! » و با دلخوری از خانه زد بیرون. آن روز باید یک معامله نان و آبدار انجام می داد که اگر در آن موفق می شد، به قول خودش زندگیش از این رو به آن رو می شد. زودتر از ساعت مقرر به محل قرار رسید. اضطراب داشت. اگر معامله جور نمی شد، نمی دانست چه جوابی به زنش بدهد. در این فکرها بود که متوجه پسربچه ای در کنار خودش شد. با لبخند گفت: « اسمت چیست؟ ». پسرک هم لبخندی زد و گفت: « اسمم « احمد » است. » « احمد » جا خورد. به یاد کودکی خودش افتاد که پاک و معصوم؛ درست مانند همان پسربچه، در کوچه ها بازی می کرد. به ساعتش نگاه کرد. هنوز ده دقیقه به قرارش مانده بود. چیزی در درونش زنده شده بود. احساس می کرد زمان به عقب برگشته و کودک شده است. دستی به سر پسربچه کشید و گفت: « « احمد » جان! من رفتم. ممنونم که مرا با کودکیم آشتی دادی. »

« حسین حبیبی » 

اضافه خدمت

 

خودش بود با همان چادر فیروزه ایش. چند قدم مانده بود که به او برسد. دستپاچه شد و پوتینهایش را با پشت شلوارش پاک کرد. آمد سلام بگوید که برق نگینهای حلقه در انگشتان دختر جوان لبهایش را بست. بی اختیار پشتش به دیوار کشیده شد و روی زمین نشست. سرش پر از هزاران سؤال بی جواب شد. با بغضی زیر لب گفت: « لعنت بر این اضافه خدمت! ».

« سونا مالمیر » 

ماهیگیر ناشی

 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر باتجربه و ماهری بود؛ اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر باری که مرد باتجربه ماهی بزرگی می گرفت، آن را درون ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهیها تازه بمانند؛ اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ، آن را به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر باتجربه از اینکه آن مرد ماهیها را به راحتی از دست می داد بسیار متعجب بود. بنابراین پس از مدتی از او پرسید: « چرا ماهیهای به این بزرگی را به دریا پرتاب می کنی؟ ». مرد جواب داد: « آخر ماهیتابه من کوچک است. » آن مرد فقط کافی بود که به جای از دست دادن ماهیهای بزرگ، برای پختن آنها یک ماهیتابه بزرگ تهیه کند. ما نیز گاهی همانند ماهیگیر ناشی بسیاری از فرصتهای خوبی را که برایمان فراهم می شود از دست می دهیم؛ فقط به این خاطر که توکل به خدا و اعتماد به نفس کافی نداریم. خدای مهربان هیچ گاه چیزی را که شایسته آن نباشیم به ما نمی دهد. پس اگر فرصتی برایمان فراهم شد، باید با توکل به او و افزایش اعتماد به نفسمان از آن فرصت استفاده کنیم.

منبع: ماهنامه « جوانان امروز » 

قاچاقچی باهوش

 

پسر جوانی قصد داشت با مجوز از مرز عبور کند. وی روی دوچرخه اش کیسه ای شن داشت که باعث شده بود ظن مأمور وظیفه شناس را برانگیزد. به همین جهت، پسر را یک شبانه روز در بازداشت نگاه داشت تا به خوبی کیسه را بازرسی کند؛ اما نتوانست چیزی جز شن در کیسه پیدا کند. پس صبح پسرک را آزاد کرد. هفته های بعد نیز این وضع به طور مکرر ادامه پیدا کرد و تا سه سال ادامه داشت تا اینکه سرانجام این آمد و شد قطع شد. روزها گذشتند و گذشتند تا اینکه روزی مأمور همان پسر را در بازار دید. با کنجکاوی جلو رفت و پرسید: « من حس می کردم و می کنم که تو ریگی در کفش داشتی. حالا وجدانا بگو که چه قاچاق می کردی؟ ». پسر گفت: « دوچرخه. » گاهی توجه به مسائل فرعی ما را از مسائل اصلی بازمی دارد.

« م. ر. آرمیدخت » 

فقط دو دقیقه

 

همه چیز در کمتر از دو دقیقه تمام شد. کنار مرد جوانی که به تازگی با او دوست شده بود روی نیمکت داخل پارک نشسته و همان طور که به چشمان او خیره شده بود، به زمزمه های عاشقانه اش گوش می کرد. ناگهان زن جوانی که دو بچه خردسال به همراه داشت بالای سرشان ایستاد و رو به مرد گفت: « کثافت نامرد! روزهای اول برای من هم از این دروغها می گفتی. لااقل از این دو تا بچه ات خجالت بکش. » چند دقیقه بعد، دختر جوان روی نیمکت تنها نشسته بود.

« پری افراسیابی »