زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

مثل آینه

 

داری نگاه می کنی؛ آری، خود منم.

دارم به دستهای خودم تار می تنم.

مانند عنکبوت هراسان نشسته ام

پروانه وار تا که بیائی به دیدنم.

این جا همیشه خانه خاموشی من است.

حالا ببین چگونه تو را زار می زنم.

باور بکن که اشک به دادم رسیده است.

من مبتلای حادثه گریه کردنم.

داری مرا به جرم غزل دار می زنی.

خون کدام قافیه افتاده گردنم؟

گفتی که ترس داری و مانند شیشه ای.

گفتی که ترس دارم و مانند آهنم.

از من مترس؛ بی خطرم؛ مثل آینه،

از عکس چشمهای شما دل نمی کنم.

مردانه قول داده ام و عاشقت شدم.

من مرد قولهای عجیبم؛ ولی زنم.

حالا به بیت آخر این شعر می رسم.

داری نگاه می کنی؛ آری، خود منم.

« شبنم فرضی زاده » 

خداحافظی

 

با رفتن تو وجود من خواهد مرد

وین باد مخالف نفسم خواهد برد.

هنگام خداحافظیت دستم نه؛

پشت سر تو دلم تکان خواهد خورد.

« صدیقه صنیعی » 

می توان شمعی روشن کرد!

 

آن قدرها هم که می گویند

دنیا تاریک نیست.

می توان شمعی روشن کرد و

مقابل خورشید ایستاد.

« علی میرزا حسینی » 

به خاطر تو

 

خواهم که به خاطر تو بدنام شوم،

انگشت نمای مردم عام شوم؛

بر دار بلند گیسوانت اما

ای کاش که محکوم به اعدام شوم!

« صدیقه صنیعی » 

پلهای زیادی هست که باید بسازم!

 

سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند. روزی به خاطر یک سوء تفاهم کوچک بین آنها اختلاف افتاد و آنها از هم جدا شدند. برادر کوچکتر که از برادر بزرگتر کینه به دل گرفته بود چند نفر را استخدام کرد تا نهر بزرگی را در وسط مزرعه بکنند تا بدین ترتیب، بین خانه های آن دو فاصله افتد. یک روز صبح، در خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد. مرد نجاری بود که به دنبال کار می گشت. برادر بزرگتر بعد از کمی فکر کردن، گفت: « اتفاقا من مقداری کار دارم. آن نهر وسط مزرعه را می بینی؟ آن را برادر کوچکترم به دلیل کینه ای که از من دارد، کنده است تا بین ما فاصله افتد. من در انبار مقداری الوار دارم. از تو می خواهم بین خانه من و برادرم حصاری بکشی تا دیگر او را نبینم. » نجار پذیرفت و شروع به کار کرد. برادر بزرگتر هم که می خواست برای خرید به شهر برود از او خداحافظی کرد. هنگام غروب که به خانه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شدند. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار، یک پل روی نهر ساخته بود. وی عصبانی شد و رو به نجار گفت: « مگر من به تو نگفته بودم که برایم حصار بسازی؟ ». در همان لحظه، برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل گمان کرد که برادرش دستور ساخت آن را داده است. پس از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش کشید و از او بابت کندن نهر عذرخواهی کرد. برادر بزرگتر که از عصبانیت خود نسبت به مرد نجار پشیمان شده بود از وی خواست تا چند روزی میهمان وی و برادرش باشد؛ اما او گفت: « دوست دارم بمانم؛ ولی پلهای زیادی هست که باید بسازم. »

منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »