هم سؤال آن عطش
و هم پرسش آن خیمه های سوخته را
پاسخ باران بود
در حساسترین روز،
در مهمترین امتحان.
ابرهای مردود ... .
« حمیدرضا شکارسری »
سه پیشنهاد رو به روی من قرار داشت. اول اینکه با زنی خوشگل و پولدار ازدواج کنم و خانه ای بزرگ در سواحل فلوریدا و ماشینی گرانقیمت داشته باشم؛ اما زنم در سن 43 سالگی سرطان سینه بگیرد. دوم آنکه در پاریس هنرپیشه شوم و همسرم مدل لباس و دو دختر دوقلو هم داشته باشیم؛ اما یکی از آنها در سن 9 سالگی در تصادفی کشته شود. سوم آنکه با دختری با ظاهری معمولی و از طبقه پائین اجتماع ازدواج کنم و دو پسر هم داشته باشیم و در دخمه ای شبیه به قبر در محله های پائین شهر زندگی کنیم؛ اما کسی تصادف نکند و سرطان هم نگیرد. اولی و دومی را قبول نکردم؛ چون تحملش را نداشتم؛ ولی سومی را پذیرفتم. حالا هم با همسر و دو پسرم در دخمه ای در جنوب شهر زندگی می کنیم و همسرم مدام می گوید: « خانه نور کافی ندارد. بچه ها کفش و لباس کافی ندارند. یخچال اغلب اوقات خالی است و ... . »؛ اما من اهمیتی نمی دهم؛ چرا که می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد؛ ولی همسر و فرزندانم این چیزها را نمی دانند.
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
سر بر کدام آستانه،
خواهم گذارد
و تو را
چگونه ستایش خواهم کرد
ای خورشید تازه غروب کرده
که بال و پر خود را
در دل من شسته ای!؟
« بیژن جلالی »
از وقتی به دنیا آمده بود، همیشه گوشه دیوار آویزان بود و هیچ وقت توجهی به آن نداشت. مدتها بود که احساس تنهائی می کرد و نیاز به یک همدم داشت. آن روز پس از کار روزانه، در حال استراحت بود. انگار همه غصه های عالم در دلش جمع شده بود. همان طور که غرق در فکر و خیال بود، با صدائی از جا پرید. از روی صندلی بلند شد و به اطراف نگاه کرد. ناگهان قاب عکس قدیمی گوشه دیوار را دید که به زمین افتاده و شکسته بود. نشست و با گوشه آستینش خاک آن را گرفت و به دقت نگاهش کرد. روی آن نوشته شده بود: « ای بالاترین! از تو می خواهم به جای پای احتیاج، به من بال اشتیاق بدهی تا به سمتت پرواز کنم. بالهایم گمشده اند. » تا آن روز، به دنبال کسی می گشت که شنونده خوبی برای درد دلهایش باشد و با شکستن آن قاب عکس بهترین شنونده درد دلها را یافت. از آن روز به بعد، قاب عکس قدیمی گوشه دیوار به یکی از مهمترین وسائلش تبدیل شد و هر روز، به نوشته درون آن فکر می کرد.
« زینب سبزعلی »