در یکی از روستاهای دورافتاده زن و شوهری با هم زندگی می کردند. مرد آدم بسیار بددل و بی ایمانی بود؛ اما زن مؤمن بود و همه کارهایش را با « بسم الله الرحمن الرحیم » آغاز می کرد. مرد همیشه تقوای زنش را به تمسخر می گرفت. یک روز مرد انگشتر طلائی را برای همسرش خرید. زن که قصد داشت آن را داخل صندوقچه پنهان کند، گفت: « بسم الله الرحمن الرحیم ». مرد که عصبانی شده بود انگشتر را از زنش گرفت و آن را داخل دریاچه کنار کلبه شان پرتاب کرد و گفت: « حالا ببینم « بسم الله الرحمن الرحیم » برایت چه کار می کند! ». زن بیچاره به گریه افتاد و تا غروب فقط اشک می ریخت. مرد که از رفتارش پشیمان شده بود برای اینکه با همسرش آشتی کند، هنگام غروب به بازار ماهی فروشها رفت و ماهی تازه ای را خریداری کرد و به خانه آورد تا زن آن را برای شام آماده کند. همین که زن شکم ماهی را پاره کرد، انگشتری که مرد قبلا برای زنش خریده بود به بیرون افتاد. مرد با حیرت گفت: « بسم الله الرحمن الرحیم ».
« محسن گلابزاده »
تو مثل باران بهاری؛ دوستت دارم.
حتی اگر بر من نباری، دوستت دارم.
حتی همین حالا که از من سیر سیری،
حتی در این چشم انتظاری دوستت دارم.
تو کیستی که این چنین در رگ رگم هستی؟
تو از کدام ایل و تباری؟ دوستت دارم.
با اینکه از من خسته ای، با اینکه خیلی سرد،
تنهام داری می گذاری، دوستت دارم.
تو مثل بارانی و من هم عاشقت هستم.
بر من بباری یا نباری، دوستت دارم.
« طاهر جمشیدزاده »
پر شده ام از تاریکی،
همچون خانه ای که
پنجره های اتاق آن یک به یک بسته می شوند.
نه ماه پیداست،
نه چشمک ستاره ای.
زل زده ام به تاریکی.
با چند مداد رنگی جویده
که از کودکیم مانده اند
می خواهم
دیوار تنم را نقاشی کنم.
دست می برم
روی قلبم غاری بکشم،
پائینتر،
رودی که تمام غمهایم را با خود ببرد.
باد می آید.
موج رادیو می گوید:
« دارد باران می آید. »
پنجره ها را باز می کنم.
بی چتر به خیابان می زنم.
ببینم خدا مرا چگونه نقاشی خواهد کرد!
« اصغر رضائی گماری »
صبح آمد و ساعتم چرا زنگ نزد،
با عقربه اش به چنگ دل چنگ نزد،
ضربی نگرفت روی شیشه باران،
با زمزمه اش برایم آهنگ نزد؟
« صدیقه صنیعی »