در شبی ظلمانی،
چراغی دیدم.
سایه انداخته بود
از درون خویش.
می تابید.
دل من تاریک بود.
نور بر قلبم تابید.
آرام آرام،
نجوا کردم:
« نماز صبح است. »
« لیلا میثمی »
حکایت قطره ها،
باز مثل همیشه تکرار می شود.
قطره های قرمز،
بر آستان پلکهایم،
دق الباب می کند.
قطره هایم رنگی است.
رنگ سرخ دلم را
بر پیشانی دارد
و من به استقبالشان می روم.
« معصومه بشردوست »
آمدن شما،
قشنگ بود؛
نه نشستن شما.
همان ایستادن،
همان فاصله زیبا بود.
زخمی کردید
آینه را.
« منوچهر آتشک »
چه تصویری کشم زیباتر از غم؟
کجا را بشکنم با سنگ ماتم؟
تو مادر بودی و تنهای خانه.
پس از تو، این منم تنهای عالم.
« محمد محمدی »