زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

راه

 

باید گفت

راهی را که پیش گرفته اند

نه به تو ختم می شود،

نه به من

و نه به دریا.

چنان گامهایشان سنگین است

و حرفهایشان نیز

که هر آدم بی کاغذ و قلمی هم

می داند که آب و آینه،

خانه و درختان،

بهانه است.

« منوچهر آتشک » 

مرا

 

چند روزی خوب می دانم که مهمانی مرا.

عاقبت هم می روی، بیگانه می خوانی مرا.

از نگاهت تازگیها رفتنت را خوانده ام.

کاش می شد این همه از خود نرنجانی مرا!

گشته ام شاعر، برایت شعر می گویم؛ ببین.

هر نگاهم صد غزل؛ اما نمی خوانی مرا.

در دلم جا کرده ای چون حس خوب زندگی.

با توام؛ اما چرا از خود نمی دانی مرا؟

تیرگی را با تمام هستیم حس کرده ام.

در سیاهیهای شب الماس پنهانی مرا.

وه که چشمانت چه شوری در دلم افکنده بود!

با نگاه پرشرار خود نسوزانی مرا!

تا نگاهم می کنی، بیگانه با خود می شوم.

می بری تا اوج احساسات انسانی مرا.

لحظه ای پیشم نباشی، بی قراری می کنم.

در عوض، تو ساده و دیوانه می دانی مرا.

در درونم مثل قلب پرتپش جا کرده ای.

بی سبب می کوشی از خود دور گردانی مرا.

من زنی از جنس آهم، خسته و رنجور و تو،

مردی از افسانه شهر دلیرانی مرا.

« مریم پناهی » 

روی تو

 

مه روی تو، شب موی تو، گل بوی تو دارد.

گلزار جهان خرمی از روی تو دارد.

گردون که سراپای وجودش همه چشم است

پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد.

مهتاب شب افروز که از هاله کند زلف،

خود سایه ای از خرمن گیسوی تو دارد.

نرگس که نظرباز بود در صف گلها،

تا چشم تو را دیده، نظر سوی تو دارد.

با نکهت زلف تو نسیم سحری را

هر جا نگرم، سر به تکاپوی تو دارد.

تا ساقی این بزم توئی، باده گلرنگ،

این گرمی و لطف از اثر خوی تو دارد.

« گلچین » که به شیرین سخنی شهره شهر است

لطف سخن از لعل سخنگوی تو دارد.

« گلچین معانی » 

کویر

 

چون تشنگی تو خشک و ترک خورده ای، کویر!

در هیئت سراب محک خورده ای، کویر!

لب باز کرده ای چه بگوئی؟ بگو بگو

کز ابرها چقدر کلک خورده ای، کویر!

تبخیر گشت آن همه رؤیا و آرزو؛

روزی اگر چه مهر فدک خورده ای، کویر!

قدری برایم از شتر و ساربان بگو.

خیلی ز دستهاش نمک خورده ای، کویر!

« معین دریائی » 

کی می آد بهار؟

 

طاقتم طاق شده؛ کی می آد بهار من و تو؟

وه! چه غمگین و چه سرده روزگار من و تو!

کی می آد بهار که غم از دلامون کوچ بکنه؟

کی به پایان می رسه پس انتظار من و تو؟

کی می شه بهار بیاد تا بشه خندون دوباره،

دلای تو سینه تنگ و بی قرار من و تو؟

کی می ره پیر زمستون که به جاش بهار بیاد،

بشه مهتابی بازم شبای تار من و تو؟

بیا تا بگذریم از مرز کدورت، گل من

که تا غم باز نکنه رخنه تو کار من و تو!

اگه قسمت بکنیم با همدیگه محبتو،

می ره غم، شادی می آد به جاش کنار من و تو.

اگه دستامون برقصن دوباره با همدیگه،

همه فصلای خدا می شن بهار من و تو.

بیا تا گل بگیم و گل بشنویم از همدیگه؛

آخه فرداس بدمد گل از مزار من و تو.

« عبدالرسول میرکیانی »