بر شانه های شهر،
تو را می برند
و من در جستجوی اندام بی سر تو،
سنگینی سرم را
احساس می کنم.
ای شهید بی سر!
« دانیال رحمانیان »
نباید به این جا می رسیدیم.
کمی دیر است.
ابرها در راهند.
خورشید پنهان است.
حرفها زیر برگها،
رنگ باخته اند.
زمزمه ای،
از صدای نسیم آرامتر است.
کاش می ماندی با عشق؛
نه آن طور که هستی در سکوت!
« لیلا میثمی »
از افقهای رو به رو،
می آید
و سرود عشق را
زمزمه می کند
و به ما می آموزد
که مثل آسمان،
آبی و گسترده باشیم
و مثل دریا،
روشن و مواج.
« بابک رحمتی »
شبی از شبها،
گذری بود مرا در باغ خوابی
که تو در آن گل بودی.
حیف! این باغ،
رهی داشت به دروازه بیداری.
« محمد زهری »