وزغ را کرده ای همتای گنجشک
و کرکس را پر از آوای گنجشک.
تو برعکس خلایق هستی، ای عشق!
قناری می فروشی جای گنجشک.
« محمد محمدی »
اگر چه گریه هایم بی شمار است،
ستاره در نگاهم بی قرار است؛
تمام لحظه هایم با خیالت،
بهار است و بهار است و بهار است.
« محمد محمدی »
من ماندم و یک غروب بعد از باران،
دلواپسی جنوب بعد از باران.
تنها و غریب و خسته راه افتادم
با خاطره های خوب بعد از باران.
ای عشق! بیا که من نخوابم تا صبح.
این پنجره را بکوب بعد از باران.
همشانه موریانه ها رقصیدم
در حسرت بوی چوب بعد از باران.
همراه ستاره بی تأمل کردم
در چشم خودم رسوب بعد از باران.
« سهراب سلابقه »
آه! ای بنفشه ها! بنفشه ها!
کجائید برای برگ دادن،
غنچه کردن؟
لای کدام سنگها،
پشت کدام دیوارها،
گرفتارید
که گیسوان باغ،
در حسرت دیدارتان،
به سپیدی نشست؟
« منوچهر آتشک »
تو از کجا،
خورشید را می شناسی،
تو از کجا،
این زمین کهنه را
و این دریای مواج را؟
تو از کجا می دانی
که من،
چقدر عاشقم؟
« علیرضا فرصتی »