-
بگذار به جای خودم زندگی کنم!
شنبه 9 مهر 1390 19:45
می دانم موهایت را در آسیاب سپید نکرده ای و راههای بسیاری رفته ای؛ اما بگذار به جای خودم زندگی کنم. « میلاد تهرانی »
-
روزهای کودکی
شنبه 9 مهر 1390 19:44
خیلی دوستت دارم؛ ده تا. مثل روزهای کودکیمان؛ عمیق، پاک و بسیار. « میلاد تهرانی »
-
وقتی سرفه ام می گیرد!
شنبه 9 مهر 1390 19:43
وقتی سرفه ام می گیرد، همه با لیوانی آب به سراغم می آیند؛ اما وقتی دلم می گیرد، ... . « میلاد تهرانی »
-
آبدانان
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:20
پرنده ها آب که می خورند، سرشان را بالا می گیرند. گوسفندها سرشان پائین است. من به تفاوت این دو خیلی فکر کردم. شکل آب خوردن مهم نبود. سیراب که شدی، یا باید سر خم کنی یا شکر. « کروب رضائی »
-
پیچک
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:19
بیدار که شدم، دستهایم شاخه، انگشتهایم جوانه. بلند که شدم، پیچکها دور پایم. راه که افتادم، پرنده از شانه ام پرید. اول شک کردم؛ اما تبر را که دست تو دیدم، باورم شد درخت شده ام. « مجید کوهکن »
-
باید
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:18
باید، شعری برای تو بگویم. باید، از دستهای تو غزل بسازم و از چشمهای تو دوبیتی. « رضا دلاوری »
-
شب
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:18
از شب می توان به تو رسید. می توان دامنی ستاره چید و ماه را از بلند آسمان برداشت و رو به روی تو گذاشت. « سپیده مؤمنی »
-
چشم تو
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:17
چشم تو، از خورشید روشنتر است، دست تو، از باغ بهار گلشنتر. تو آسمان ناشناخته منی. تو ایوان کهکشانی. « طاهره زیدی »
-
همسفر
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:16
لباسهای کهنه ام را در چمدان می گذارم. همسفریم من و خاطره هایم. « زهره قربانی »
-
شبیه سیب
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:15
هر چند می خندم شبیه سیب؛ اما دلم مثل انارستان، بر شرحه شرحه غربتش، لفافه می پیچد. ای زندگی! ای فرصتت چون مرگ بی تردید! روزی دروغ سیب من، از شاخه می افتد. روزی انار قلب من، در سینه می ترکد. « سید وحید سمنانی »
-
چه دارم؟
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:14
نگاهی بی کلک دارم؛ چه دارم؟ به تو قصد کمک دارم؛ چه دارم؟ نمک خوردی، نمکدان را شکستی. دو دست بی نمک دارم؛ چه دارم؟ « حسن احرامی »
-
تا کی؟
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:13
نگاهت بر دلم آوار تا کی؟ غم یار و غم دلدار تا کی؟ تمام شاعران گفتند از تو. عزیزم! این همه تکرار تا کی؟ « حسن احرامی »
-
خسته
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:12
سگی آزاد و سنگی بسته دارم. تنی مجروح و روحی خسته دارم. خبر دادم؛ به امدادم نیامد. درونم دوزخی پیوسته دارم. « حسن احرامی »
-
پایان ندارد!
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:11
خسوف ماه من پایان ندارد. خدایا! آه من پایان ندارد. امیدم تا همیشه پشت ابر است. غم جانکاه من پایان ندارد. « حسن احرامی »
-
لطف
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:11
به وقت رفتنش دستی تکان داد، مسیری آسمانی را نشان داد. زمینی بودم؛ اما از سر لطف، به دستم تکه ای از آسمان داد. « حسن احرامی »
-
کوچه مردها
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:09
بچه بودیم، پای در کفش پدر کرده و ادای مردها را درمی آوردیم. ای دریغا که هنوز، پایمان در کفش آنان است! « حسن فرازمند »
-
شب
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:07
شب، تکه زغالیست در نگاه بره هایت؛ چشمچین شورچشمیها. « قنبر یوسفی »
-
در نی می دمی!
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:06
در نی می دمی و دلتنگیت را رمه، رمه، رمه، هی می کنی. « قنبر یوسفی »
-
تو
جمعه 1 مهر 1390 14:59
دیگر از باد نمی نویسم که دستهایم را با خودش ببرد. من سعی دارم تو را به این شعر بیاورم. « کاظم واعظ زاده »
-
زندگی
جمعه 1 مهر 1390 14:57
ماه از شب بالا می رود. می خوابم. جان می کنم. گنجشکی می شوم. از این شاخه به آن شاخه. بیدار می شوم. خوابهای پاره پاره ام را به هم می دوزم. چیزی نمی فهمم. به این می رسم: زندگی تعطیل بردار نیست. « معصومه سمنانی »
-
کالای شکستنی
جمعه 1 مهر 1390 14:56
روز اسباب کشی، مادربزرگ را از پذیرائی به هال بردیم، از هال به پستو، از پستو به انباری. مادربزرگ تنها کالای شکستنی ای بود که با احتیاط حمل نمی شد. « هوشنگ بهداروند »
-
تاراج
جمعه 1 مهر 1390 14:55
نام تو را روزگار، از شعرهای من به تاراج برد. تاریکی اتاقم، قاب نگاه تو را در خود گم کرده. خوش باورم که باز، در ایستگاه خیال تو، فانوس به دست ایستاده ام. « نجمه عسگری »
-
اشیاء
جمعه 1 مهر 1390 14:54
از این اتاق به اتاقی دیگر. از این خانه به خانه ای دیگر. از تاریکی به تاریکی پناه می برند. اشیاء برای زنده ماندن، انسانها را جا به جا می کنند. « کاظم واعظ زاده »
-
عشق
جمعه 1 مهر 1390 14:54
از عشق فقط دو قلب پوشالی ماند، اندوه من و حسرت خوشحالی ماند. ما کوه شدیم و نرسیدیم به هم. دفترچه خاطراتمان خالی ماند. « امیر قزلوند »
-
دلتنگ
جمعه 1 مهر 1390 14:52
تمام خاطراتم را بر دلم سنجاق می کنم تا هیچ گاه، دلتنگ دلتنگیهایم نشوم. « رقیه علی اکبری »
-
می گویند!
جمعه 1 مهر 1390 14:50
می گویند ابرها شاعرانه می بارند و آدمها عاشقانه می گریند؛ یعنی ابرها، وقتی که با همند، می بارند و آدمها، وقتی که از هم دور می شوند، می گریند. می گوئی: « با من تمام لبخندهایت شعر بود. آیا بعد من هم شعر خواهی گفت؟ ». می گویم: « بعد از تو تمام شعرهایم را گریه خواهم کرد. » « عبدالرضا مولوی »
-
آواز
جمعه 1 مهر 1390 14:46
همیشه، نقاشیم با پنجره شروع می شود، با دشت وسیع سبزی که رودخانه هم دارد و درختان بی شماری. بهار است. دستها در تلاش و کار. سبدها پر می شود از سیب، از انار، از شاه توت و گلابی. آه! پیچیده همه جا، آواز قناری. « منوچهر آتشک »
-
زندگی چیست؟
جمعه 1 مهر 1390 14:45
زندگی مرگ است؛ آری. زندگی مرگ کبوتر، در میان شاخ و برگ بید بی برگ است. زندگی ننگ است. زندگی شاید، فریب ماه بی رنگ است. « محمدامین چاروسائی »
-
دلتنگی
جمعه 1 مهر 1390 14:44
دلم امشب هوای گریه دارد. نیستانی نوای گریه دارد. دل بی طاقتم چون ابر تیره، دل تنگی برای گریه دارد. « غلامرضا پیرانی »
-
می ترسم!
جمعه 1 مهر 1390 14:42
از با منی و نه با منی می ترسم. لبخند چرا نمی زنی؟ می ترسم. همراهی سنگ و آینه ممکن نیست. از اینکه تو مرا بشکنی می ترسم. « شبنم فرضی زاده »