-
زاده گندم
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:47
کوله بارم را پر از گندم کن، آن گاه که از دیوار کاهگلی روئیده باشد. از تلاقی ابرهای سیاه چنان سخن راندی که به پندارم باران نیامده هرگز. ای علفهای هرز! ابر هر گاه گریست، رویای شما فرو ریخت. بوی ستاره را هر برگ برگتان می شناسد. وقتی ملخها آمدند، دانستم آسمان گناهی ندارد. آی! زاده گندم! « مسعود شیرمحمد جماعت »
-
باران
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:46
بیا باران؛ که امشب بی قرارم! کنار پنجره در انتظارم. بریدم از نفیر ناامیدی. تو بشکن این سکوت غصه دارم. دلم روشن کن از هرم نوایت. بیا تا اشک دلتنگی ببارم. ببین سیمای من خشک است و بی آب. منم مخمور تو با چشم تارم. ببخش امشب مرا نور تجلی. امیدی جز دعای تو ندارم. « شایان نقدی »
-
مسجد کوفه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:45
مسجد کوفه، آن سجده آخر را از یاد نخواهد برد. حرفهای ناب تو را - آن نابتر از طلا را - باد نخواهد برد. تو از عشق زیباتر بودی و هر کس عاشق توست زیباتر از کائنات است. « سعید گرجی »
-
شمع
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:44
شمع، قطره قطره می ریزد. چه کسی، از فراق تو سخن گفته است؟ « رویا لک »
-
فرعیها
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:43
از ترافیک به آسانی آب خوردن، می گریزم وقتی، می زنم باز به فرعی و به هر کوچه و پسکوچه آرام خیال. بهترین راه رسیدن به تو این است: کوچه هائی که پر از خاطره شیرین است. « حسن فرازمند »
-
پراید
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:42
هر زمان می شویمت، دستمالی می کشم روی تن تو، ناگهان، ابرها سر می رسند و می زند یک ریز باران. آه! ای طوسی! بگو، نسبت تو چیست با این ابرهای مهربان؟ « حسن فرازمند »
-
بی اثر
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:42
چانه ام گرم شد و چای من سرد. هر چه گفتم، ای دریغا، ای درد، اثری در تو نکرد! « حسن فرازمند »
-
گمشده
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:41
کسی به من نگفت کی به دنیا آمده ام و هنوز در این خواب، نه؛ کابوس سی و چند ساله، تب می کنم و شاید، هذیان می نویسم. هیچ کس بیدارم نکرد. من کودکیم را پشت حسرتها گم کرده ام. هنوز پیدا نشده ام، حتی زمانی که « سارا »؛ دخترم، با نگاه سه و نیم ساله اش، به من گفت: « بابا! ». « رضا پنبه کار »
-
دیدار
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:40
بگذار تکانی بخورم، شاید مرا به یاد بیاوری، دستانم را ببینی، نفسهایم را بشنوی. هنوز خطوط خیابان، معکوس می روند و من در انتهای حزن آلود اتوبوسی، از دیدار تو خرسندم. بگذار تکانی بخورم، شاید برای تو هم جائی باشد. « پریوش شعبانی »
-
تب
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:39
می توانم مهتاب را از شاخه ترد آسمان بچینم. می توانم ستاره ها را درون حوض خانه بریزم. می توانم درختان سیب را در ابرها بکارم. آه! من تب دارم. « شاهین حسینی »
-
می توانی خوب باشی!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:39
می توانی، می توانی خوب باشی. می توانی باز هم محبوب باشی، خالی از رنگ و ریا باشی دوباره، باصفا باشی، دوباره خوب باشی، شاهد آرامش صبحی دل انگیز، بعد از این شبهای پرآشوب باشی، دل به دست عشق بسپاری همیشه، محو در یک جذبه مطلوب باشی. روز و شب در خلسه عشق و صداقت، می توانی باز هم مجذوب باشی. بی محبت، سرد، بی احساس تا کی؟ آه!...
-
من عاشقم!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:38
من عاشقم، از دلم به قلبت راه است. از هر غم و شادیت دلم آگاه است. ای دورترین دورترین نزدیک! با عشق همیشه فاصله کوتاه است. « قنبر یوسفی »
-
دلتنگ
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:37
من یاد گرفته ام خوش آهنگ شوم، با اهل صفا و عشق همرنگ شوم. ای کاش که دل کندن من آسان بود! تنها بلدم همیشه دلتنگ شوم. « قنبر یوسفی »
-
عشق
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:36
من در تو خلاصه می شوم و تو در من. نسلهاست ادامه دارد این: نبرد عشق تن به تن. « غلامرضا پیرانی »
-
جاذبه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:35
بی آنکه دست به سر شاخه های درخت برسد، سیبهای سرخ رسیده را چید. بنازم به جاذبه زمین که نشانمان داد عشق یعنی همین! « غلامرضا پیرانی »
-
دردها
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:35
دردها، پیش لرزه های مرگند که تکرار می شوند در سرزمینی به وسعت تن؛ گاهی در تو، گاهی در من. « غلامرضا پیرانی »
-
خطی از خطهای دنیا
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:34
خطی از خطهای دنیا، بر کف دستان من، خودنمائی می کند. از خودم پرسم که چیست رمز پیچ و تابها. پیش پیر کهنه کاری می روم. بی سواد است؛ ولی خط دستان مرا می خواند. دست من را می گیرد. زیر گوشم گوید: « این همان خط و نشانی است که خداوند کشیده است. » « محمدابراهیم گرجی محمدزاده »
-
زندگی
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:32
زندگی، بوسه یک شاپرک است، فاصله بین دو نسل، صحبت دخترکی با استاد، خستگی در پر شال، در سراشیبی تند، رو به غروب، سبدی سیب و سؤال. زندگی در گل یاس، در رج یک قالی، در هوای آبی یک توپ است. « عباس عابد »
-
ضمانت
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:31
به نگاه بی گارانتی، چگونه تضمین می کنند دلی را که روی آن نوشته اند: « شکستنی است! »؟ « حسین پنبه کار »
-
باده دوست
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:30
سرمست ز باده خدائیم همه. پر مهر و محبت و صفائیم همه. بر سفره سبز رمضان مهمانیم. بر خوان ضیافتش گدائیم همه. « سید یاسین ضرغامی »
-
نگران نباش!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:29
نگران نباش. آسمان به زمین نیامده. تنها مرا از دست داده ای. « مهدی چناری »
-
بشر ساعت را نمی شناخت!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:28
بشر ساعت را نمی شناخت، اگر تو دیر نمی کردی سر هر وعده دیدار. ای عشق! « مهدی چناری »
-
رد پا
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:28
به اثر انگشتم فکر می کنم و شباهتش، با دایره های تو در توی درختهای بریده شده. راستی. چند ساله بودم که از ریشه هایم جدا شدم؟ « حمیدرضا اقبالدوست »
-
تردید
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:27
گاه یک سنگم و گاهی یک سبویم. گاه خامش، گاه پر از های و هویم. گاه هم همصحبت خویشم و گاهی، با در و دیوار گرم گفتگویم. گاه شادم، بر لبانم نغمه دارم. گاه بغض آلوده می خواهم بمویم. گاه لبریز از امید و شور و شوقم؛ گاه اما یأس می بارد ز رویم. گاه مردابم، پر از احساس ماندن. گاه می گردم که دریائی بجویم. گاه مثل سرو سرسبزم و...
-
فاصله می گیرم!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:39
همین امروز، از تو فاصله می گیرم و آن قدر دور می شوم که نور هم، به گرد من نرسد. « هدی عباسی »
-
فردا
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:38
فردا از عشق خواهم سرود، از نگاه تو و از دستان روشنت. فردا از ایمان خواهم سرود و رودی که مشتاقانه به دریا می ریزد. « کیومرث آهنی »
-
طرح
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:37
از شب تا چشمهای تو، یک کهکشان راه است. « حمید علویان »
-
هنوز
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:37
هنوز چشم به راه تو دارم. جاده ها می دانند من از تو روی برنمی گردانم و کوهها از سر راهم کنار می روند تا من افق را بهتر ببینم و چشمهایت را تفسیر کنم. « هدی سلیمی »
-
از آب تا ماه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:36
سالهاست آسمان را برای پرنده ها سفارش می دهم و ماهی پست می کنم برای دریاها و از ماه مهربانی می خرم. می بینی؟ از آب تا ماه رابطه دارم. بیا میله های قفس را برای یک بار هم شده پاک کن و از زیر اعماق، به مهربانی ماه پی ببر. این گونه ماهیهای نگاهت، زودتر به آب خواهند زد و پرنده های دلت به پرواز. « اصغر رضائی گماری »
-
چاقوی آشپزخانه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:34
بیچاره چاقوی آشپزخانه ما! در تمام عمرش، فقط پیاز و سیب زمینی پوست کنده و مهیجترین صحنه زندگیش، بریدن چند تکه کالباس است. گوشه آشپزخانه، در آرزوی بوسیدن گلوی گاوی نر، قوچی وحشی یا دست کم مرغ پا کوتاه زهوار در رفته ای می پوسد. « جلیل صفربیگی »