-
شهر زکام گرفته
جمعه 1 مهر 1390 14:41
شهر زکام گرفته، عطر چفیه را نمی فهمد. « قنبر یوسفی »
-
اندوه
جمعه 1 مهر 1390 14:40
نه چراغ چشم گرگی پیر. نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه. مانده دشت بیکران خلوت و خاموش، زیر بارانی که ساعتهاست می بارد، در شب دیوانه غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد. در شب دیوانه غمگین، مانده دشت بیکران در زیر باران. آه! ساعتهاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر. نه صدای پای اسب رهزنی تنها. نه صفیر باد...
-
قفس
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:11
وقتی پرنده ای در قفس هست، میله های افقی افکار انسان را به هم می زنند. آن وقت، شعر گفتن آسان نیست. « دانیال رحمانیان »
-
چوپان
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:11
رو به آسمان، دراز کشیده است. همه چیز تکراریست؛ آسمان، دشت، نوای نی. به گوسفندهای بی چرا فکر می کند، به تاریکی، به چشم گرگها، ستاره هائی که افقی می آیند. « حمیدرضا اقبالدوست »
-
آغوش
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:10
از من نرنج، اگر روی صندلیهای خط واحد، شعر می نویسم. بر من خرده مگیر، اگر ایستگاهها را عوضی پیاده می شوم. سراغم را از کبوترها نگیر؛ اگر چه روزی، برایشان دانه پاشیده باشم. وقت کردی، برایم پیامکی بفرست و فکر کن به پرنده ای که روزی می خواست آغوشش آشیانه ات باشد. « کمال شفیعی »
-
جهنم جای خالیش کجاست؟
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:09
پر شد ایستگاه، از مسافرانی که بارشان بی مقصد مانده. جهنم جای خالیش کجاست؟ « زهره قربانی »
-
شک
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:08
شک کرد پرنده به بالش، آسمان به وسعتش و قفس به شکهای آسمان و پرنده. « زهره قربانی »
-
طرح
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:08
دو چشم، دو حفره، دو غار، دو سیاهی، دو سایه. قارقار! « سالم پوراحمد »
-
نامه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:07
بگذار دوباره، پرنده ای را که رفته است صدا کنم. زمین گرد است و پژواک قلب آسمان آبی و نسیمی شتابناک، نامه را با خود خواهد برد. « حسین پیرتاج »
-
به دنبال من اگر می گردی!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:06
به دنبال من اگر می گردی، از کسی مپرس. چراغی لازم نیست. هر کجا شعری اگر کسی می خواند، من همانند کودکی، در برابر او ایستاده ام به تماشای پری لبهایش. « حسین پیرتاج »
-
دهاتیها
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:05
خانه کوچک ما، کوی کهریزک بود، لب یک نهر، پر از بید و بهار. کوچه خلوتمان غلغله از برگ چنار و پر از کاکلی و شبنم و چسبیده به جالیز خیار؛ گاهی اما دلمان، قیل و ویلی می رفت تا پیاده روی تهران و نئونهای شب خسته و تار، چند بوتیک و لباس مد شب، سینما، چرخ و فلک، پارک، پفک، ادکلن، عطر، نگاه و مژه مصنوعی، چشم این گونه خمار....
-
مزاحم
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:04
از روزمرگیت برمی خیزی: « الو! »؛ من اما ساعتها فکر کرده ام اینکه تلفن چه رنگیست، کدام پیراهن را پوشیده ای و از کجای خانه به سمتش می آئی. گوشی را می گذاری. این مزاحم همیشگی در کجای خاطره ات، بوق می خورد؟ « صدیقه مرادزاده »
-
از بس که توئی!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:03
در سرم، بیابانهای تو. در دلم، دریاهای تو. حیرانم، حیران؛ چنان که نمی دانم آسمان را کجا جا دهم یا شیطان را از کجای جهان برانم که این جا دیگر جا نیست؛ از بس که توئی، از بس که من نیستم. « ضیاءالدین خالقی »
-
هر بار که دستم را می فشاری!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:02
هر بار که دستم را می فشاری، پرنده دیگری آزاد می شود و ماهی کوچکی، به دریا برمی گردد. « علیرضا عباسی »
-
شاید زنبورها احساس کنند!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:01
شاید زنبورها، احساس کنند گل سر کوچکت را در جیب پیراهنم. « علیرضا عباسی »
-
آنها
چهارشنبه 30 شهریور 1390 13:00
نمی دانستم زنهای زیبا صبر نمی کنند تا بزرگ شویم. بر جائی که علفها ایستاده بودند سبز شدیم و آنها، به بهانه های مختلفی، دیگر زیبا نبودند. « ع. ج. بی نام »
-
پیرمرد گاریچی
چهارشنبه 30 شهریور 1390 12:59
درد داد می زد در پیرمرد گاریچی. خسته بود و بی یاور پیرمرد گاریچی. صبح زود قسمت شد حمل بار سیمانی. شادمان و ناباور پیرمرد گاریچی. کیسه های سنگین را چید او کنار هم؛ آن شکسته لاغر، پیرمرد گاریچی. نبض او کمی شد کند، داد زد سرش معمار: « یک ردیف بالاتر، پیرمرد گاریچی! ». بعد مرگ او دیدیم رو به روی هر بنگاه، یک ردیف سرتاسر...
-
نماز را اداء کنیم!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:59
بیا، بیا به جانب خدای خویش رو کنیم، گل حضور و نور را به باغ عشق بو کنیم. چه می شود به یاد او بساط عشق گستریم، ز چشمه محبتش چو عاشقان وضو کنیم، نیاز را شناخته، نماز را اداء کنیم، به آب توبه جان خود همیشه شستشو کنیم، به کوی بندگی رویم و در رکوع و سجود، رضای آفریدگار خویش جستجو کنیم، برای توبه از گناه و ترک راه اشتباه،...
-
من و تو
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:57
آسمان تو برای تو، آسمان من برای من. ما هر دو یک بار متولد می شویم، یک بار می میریم. من آرزوهای تو را به تن می کنم. تو کابوسهای مرا در آغوش بگیر. « کیانا رشیدی »
-
مزاحمت
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:57
ماه خواب است و ستاره، رفته از هوش لب پنجره ها. دست این قدر نگیرید به سمت بالا و مزاحم نشوید و خدا را نگذارید چنین، لای این منگنه ها که بیاید ابری و ببارد باران. بهتر این است مجالی بدهید آسمان کار خودش را بکند و زمین نیز بگردد پی یک لقمه نان، من هم این طور، نشوم جان به سر و خوابزده و سر صبح سر وقت به کارم برسم مثل یک...
-
باران
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:55
باران دار و درختها را می شست، ناپاکی رخت و پختها را می شست. در آن شب قدر ابر رحمت تا صبح، پیشانی تیره بختها را می شست. « حسین عبدی »
-
دیروز
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:55
دیروز، از تو شنیدم زمزمه عشق را و امروز، کابوس تنهائی رهایم نمی کند. کجائی؟ « فرامرز صداقت پیشه »
-
شب
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:54
ستاره ها، شب را بیشتر از روز دوست دارند و من نیز، شب چشمان تو را از بامداد تنهائی. « مریم عباسی »
-
اگر
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:54
اگر از عشق بگویم، تمام درختان جوانه می کنند و برای رسیدن به آسمان، پرندگان، دیدن تو را بهانه می کنند. « حسین الله یاری »
-
چگونه بانگ برآرم؟
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:53
تو می توانستی شکوفه باشی سرخ. تو می توانستی جوانه باشی سبز. تو می توانستی جنگل، جنگل، جنگل باشی و هر بهار که آواز عشق می آید، امید بالهای خسته خیل پرندگان باشی که با نسیم سفر می کنند در باران. تو می توانستی؛ اما چنین که می گذرد بر تو، باد خزانی و گرد موذی مرموز، ریشه دوانده است در تمامی رنگهایت. چگونه، آه، چگونه بانگ...
-
شبانه می آمدی!
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:52
واقعیتر از رویا، شبانه می آمدی تا بوی گندم، همچنان تعبیر نان باشد؛ اگر چه خود کمر گرسنگی را فقط با نان جوین، به زانو شکسته بودی. « سهیل محمودی »
-
انگشتها
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:51
انگشتها گاهی که بیکارند، درگیر سیگارند. گاهی اشاره می شوند سوی نشانی، کوچه باغی دور یا روی زنگ خانه ای پا می فشارند. انگشتهای عاشق ما نیز، گاهی به سازی زخمه می آرند. آن گاه می فهمی چه شور شیرینی به سر دارند. انگشتها گاهی، یک مشت در جیبند. گاهی به شکل هفت - پیروزی -، در راهپیمائی فردا، در ابتدای کوچه، بازارند....
-
پاسخ آئینه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:50
پاسخ آئینه آیا سنگ بود؟ سهم من آیا دلی آونگ بود؟ ها، شکستید این دل آئینه را. جنس دلهاتان مگر از سنگ بود؟ خوب می دانید بد تا کرده اید با دلی که با شما یکرنگ بود، با دلی که محض دیدار شما، پشت پلک پنجره دلتنگ بود، چشم دل می دوخت بر راه شما، گوش جانش بر صدای زنگ بود. از همان آغاز در راه وفا، پای دلهای سیاتان لنگ بود. تازه...
-
جلسه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:49
جمع است جمع صندلیها دور یک میز و میز یعنی اشتیاقی فتنه انگیز. با غژغژ گه گاه گوئی حرفها داشت از آن فضای زردتر از روح پائیز، آن دستهای در هم و لم داده، آری، آن گفتگوی خشکتر از هر رگ میز. در پشت شیشه چشمهائی حرف می زد با لحظه ها، با پوستهای میوه ها نیز. « دیوار باید خواند آن در را، »: دلم گفت « وقتی که دارد تابلوئی گردن...
-
در ایستگاه
چهارشنبه 30 شهریور 1390 10:48
سوت قطار شب دلم را زیر و رو می کرد. گوینده سالن زمان را بازگو می کرد؛ من حرفهایم بر گلو چسبیده بود اما. ساعت تمام حرفهایم را مگو می کرد. لبخندهای آخرش هر چند زیبا بود؛ بغضش ولی دستان او را داشت رو می کرد. سوت قطار شب که او را با خودش می برد انگار تیری در ته قلبم فرو می کرد. بغضم به من می گفت: « بشکن، مرد بی رویا! »؛...