زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

نتایج پرورش نفس

 

انسان پس از مرگ، به واسطه جزء روحانی خود به عالم اعلی سفر می کند و در آن جا همیشه مقام می سازد و با ساکنان عالم قدس مصاحبت می کند؛ به شرطی که در مدت اقامت در این دنیا، میل به آن عالم نموده و همه روزه در ترقی باشد تا آن جا که جزء روحانی وی بر جزء جسمانیش غالب شود و کدورات عالم طبیعت را از خود بیفشاند و آثار روحانیت در او پیدا گردد. اگر انسان چنین زندگی کند، به جائی می رسد که با وجود اینکه در این دنیا هست، هر لحظه از سیر به عالم بالا با جنبه روحانی خویش کسب فیوضات می کند و دل او به نور الهی روشن می شود و هر چه علاقه او از جسم و جسمانیات کمتر گردد، روشنائی دل و صفای خاطرش زیاد می شود تا زمان مفارقت از این دنیا فرامی رسد و تمامی پرده های ظلمانی طبیعت از پیش دیده بصیرتش برداشته می شود و حجابهای جسمانی از چهره نفسش دور می گردد. در آن وقت، جمیع اندوهها و دردها از دل او بیرون می رود و از همه حسرتها و محنتها فارغ می شود و می رسد به سرور ابدی و راحت سرمدی. هر لحظه، از اشعه جمال ازل نوری تازه به او می رسد و هر دم، از سفره های احسان همیشگی خداوند فیضی بی اندازه نصیبش می گردد. چنین فردی که ریشه جمیع علائق دنیوی از دلش کنده شده است پیش از ارتحالش به عالم بقاء، حالاتی برایش حاصل می گردد که دیگر، مال و عیال را بر خود سنگینی و وبال می بیند؛ مگر به قدر ضرورت. وی از تن و بدن خود چنان دلگیر می شود که طالب سفر آخرت می گردد و به زبان حال می گوید:

حجاب چهره جان می شود غبار تنم --- خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم!

در این هنگام، بدن او مقیم خطه خاک است و دلش مصاحب سکان عالم افلاک. به جز مراد خدا نجوید و سخنی که نه برای اوست نگوید و راهی که نه به سوی اوست نپوید تا برسد به مجاورت خدا و محرم گردد در محفل قربش. در این حالت، می بیند آن چه را که هیچ چشمی ندیده و می شنود آن چه را که هیچ گوشی نشنیده و می فهمد آن چه را که به هیچ خاطری خطور نکرده است؛ چنانکه خداوند می فرماید: « هیچ کس نمی داند آن چه ذخیره شده است از برای ایشان از چیزهائی که دیده ها را روشن می کند. » ( سوره سجده - آیه 17 )

منبع: کتاب « معراج السعاده » 

دلیل برتری انسانها بر سایر حیوانات

 

بدن امری است عاریتی که حکم مرکب را  برای نفس دارد. نفس بر آن مرکب سوار شده و از عالم اصلی و موطن حقیقی به این دنیا می آید تا به نفع خود تجارتی کند و سودی اندوزد و خود را به انواع کمالات بیاراید و اکتساب صفات حمیده و اخلاق پسندیده نماید تا سزاوار خلوتخانه انس گردد و باز به وطن خود مراجعت کند. انسان در این بدن با سایر حیوانات شریک است؛ چرا که هر حیوانی نیز بدنی دارد محسوس که مرکب است از دست، پا، چشم، گوش، سر، سینه، چشم و سایر اعضاء. پس به این سبب، فضیلتی بر هیچ حیوانی ندارد. آن چه که باعث فضیلت آدمی بر سایر حیوانات می شود همان نفس ناطقه اش است که هیچ حیوان دیگری آن جزء را دارا نیست. بدن امری فانی است که بعد از مردن، از هم پاشیده می شود تا زمانی که باز به امر خداوند متعال اجزاء آن مجتمع گردد و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده شود؛ اما نفس امری است باقی که مطلقا و حتی بعد از مفارقت آن از بدن هم، خرابی و فنائی برای آن نیست. از این جهت است که خداوند متعال می فرماید: « گمان نکنی که کسانی که در راه خدا کشته شده و جان خود را فدا کرده اند مرده اند؛ بلکه ایشان زنده هستند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. » ( سوره آل عمران - آیه 169 ) و در جای دیگر نیز می فرماید: « ای نفس! رجوع و بازگشت کن به نزد پروردگار خود؛ همچنانکه در اول از نزد او آمدی. » ( سوره فجر - آیه 28 )

منبع: کتاب « معراج السعاده » 

راههای شناخت نفس

 

پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: « هرکس نفس خود را شناخت پس، پروردگار خود را می شناسد. » معلوم است که شناختن این بدن جسمانی که امری سهل و آسان است چندان مدخلیتی در معرفت پروردگار ندارد و برای شناخت خداوند، انسان باید نفس خود را بشناسد. هر آن چیزی که به مساحت و کمیت درآید آن را عالم خلق می گویند و روح انسانی از آنجائی که مجرد است، مقدار و کمیت ندارد؛ اما راههائی برای شناخت نفس وجود دارد: روش اول: اگر چه شناختن نفس که جزء مجرد انسان است دشوار می باشد؛ اما هر گاه کسی کمی تأمل نماید، حقیقت نفس برایش ظاهر و روشن می گردد. هر کس که ساحت دل خود را از غبار عالم طبیعت پاک کند و علائق و شهوات حیوانیت را اندکی از خود دور نماید و آئینه دل را از زنگ کدورت این عالم جلا دهد و گاه گاهی در دل را بر روی اغیار نابکار ببندد و با محبوب حقیقی خلوت نماید و با حضور قلب متوجه عالم انوار شود و با نیت خالص مشغول مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهی تفکر در عجائب عالم ملک که عالم مادیات می باشد و عالم ملکوت که عالم مجردات، ارواح و معقولات است و به آن عالم باطن، بقاء و اسرار هم می گویند نماید و زمانی را تأمل در غرایب جمال و جبروت خداوند قادر ذوالجلال کند، برای او حالتی نورانی و بهجتی ایجاد می گردد که به سبب آن، یقین می کند که ذات او از این عالم جسمانی نیست؛ بلکه از عالمی دیگر است. روش دوم: راهی دیگر که به وسیله آن، انسان می تواند بفهمد که غیر از این بدن جزء دیگری دارد که از جنس بدن نیست خواب است. در خواب راه حواس بسته می شود و بدن از حرکت بازمی ماند و چشم از دیدن و گوش از شنیدن بسته می شود و بدن در گوشه ای ساکن و بی حس می گردد؛ در حالیکه آدمی مشغول سیر کردن در آفاق و اطراف عالم و گفت و شنود با اصناف خلائق است. اگر نفس را صفائی باشد، می تواند در عالم ملکوت راه یابد و از آن جا امور آینده را ببیند و بشناسد و از غیب آگاه شود؛ به نوعی که هرگز در بیداری و زمانی که این بدن در نهایت هوشیاری قرار دارد، نمی تواند به آن برسد. روش سوم: آدمی قوت معرفت همه علمها و صنعتها را داراست و به وسیله آنها، به حقائق اشیاء پی می برد و اموری را که مربوط به این عالم نیست درک می کند؛ اما نمی داند که این امور از کجا داخل قلب او شده اند و از کجا آنها را فهمیده و دانسته. گاه است که در یک لحظه، فکر او از مشرق به مغرب و از زمین تا آسمان می رود؛ در حالیکه تن او در عالم خاک محبوس است. به فرموده « حضرت علی (ع) »: « انسان صاحب نفسی خلق شد که به سبب آن، ادراک معقولات می کند. »

منبع: کتاب « معراج السعاده » 

ترکیب انسان از جسم و نفس

 

اگر می خواهی خود را بشناسی، بدان که هر کسی را از دو چیز آفریده اند: یکی این بدن ظاهری که به آن تن می گویند و مرکب است از گوشت، پوست، استخوان، رگ و پی و غیره که از جنس مخلوقات همین عالم محسوس که عالم جسمانیات است می باشد و اصل آن مرکب از عناصر چهارگانه خاک، آب، باد و آتش است و آن را با همین چشم  ظاهری هم می توان دید. دیگری نفس است که آن را روح، جان، عقل و دل نیز می گویند که جوهری است مجرد از عالم ملکوت و گوهری است بس عزیز از جنس فرشتگان و عقول قدسیه که خداوند با قدرت خود و به جهت مصالحی چند، ربطی میان آن و این بدن ظاهری قرار داده و آن را محبوس در زندان تن نموده و مقید به قید علاقه این بدن کرده تا وقت و اجلی معین که نفس از بدن قطع علاقه کرده و رجوع به عالم خود می کند. این نفس را با چشم ظاهر نمی توان دید؛ بلکه با بصیرت باطنیه دیده می شود. هنگامی که به روح، جان، نفس، عقل، انسان و آدم اشاره می شود، مقصود همین جزء می باشد؛ چرا که حقیقت انسان و آدمی همین است. بنابراین بدن ابزاری است در دست نفس که باید به اموری چند که مأمور است قیام کند.

شناختن حقیقت بدن امری سهل و آسان است؛ زیرا از جنس مادیات است و شناختن حقایق مادیات چندان دشوار نیست؛ اما نفس از آن جهت که از جنس مجردات می باشد، رسیدن به کنه و حقیقت آن در این عالم میسر نیست. « رو مجرد شو، مجرد را ببین. » به همین جهت بود که وقتی از حضرت رسول (ص) درباره حقیقت روح سؤال کردند و ایشان پاسخ ندادند، خطاب رسید که: « از تو از حقیقت روح سؤال می کنند. بگو که روح از امور پروردگار است و عالم امر است. » ( سوره اسراء - آیه 85 ) و بیشتر از این اجازه بیان پیدا نکردند. پس، هر گاه نفس آدمی خود را کامل کند، بعد از قطع علاقه از بدن و رسیدن به تجرد، می تواند آن را بشناسد. حتی زمانی که انسانی نفس خود را در این عالم کامل کرده باشد و بخواهد آن را به سر حد کمال برساند و علاقه اش را از بدن کم کند، می تواند در همین دنیا نیز به معرفت نفس دست یابد.

منبع: کتاب « معراج السعاده » 

شناخت نفس مقدمه شناخت خداوند است!

 

بدان که کلید سعادت دو جهانی شناختن نفس خویشتن است؛ زیرا که شناختن آدمی خویش را اعانت بر شناختن آفریدگار خود می نماید. چنانکه حق تعالی می فرماید: « به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟ ». ( سوره فصلت - آیه 53 ) از حضرت رسول (ص) منقول است که: « هر که بشناسد نفس خود را پس به تحقیق که بشناسد پروردگار خود را. » و خود این ظاهر و روشن است که هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگری چون تواند رسید؛ زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست؟ چون خود را نشناسی، دیگری را چون شناسی؟

تو که در علم خود زبون باشی --- عارف کردگار چون باشی؟

خودشناسی خود موجب شوق به تحصیل کمالات، تهذیب اخلاق و باعث سعی در دفع رذائل می گردد؛ زیرا که آدمی بعد از آنکه حقیقت خود را شناخت و دانست که حقیقت او گوهری است از عالم ملکوت که به این عالم جسمانی آمده باشد، به این فکر می افتد که چنین گوهری شریف را عبث و بی فایده به این عالم نفرستاده اند و این گوهر قیمتی را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند و به این سبب، در صدد تحصیل فوائد تعلق نفس به بدن برمی آید و خود را به تدریج به سر منزل شریفی که باید می رساند.

گاه است که گوئی: « من خود را شناخته ام و به حقیقت خود رسیده ام. » زنهار زنهار که این نیست؛ مگر از بی خبری و بی خردی! عزیز من! چنین شناختن را کلید سعادت نشاید و این شناسائی تو را به جائی نرساند؛ که سایر حیوانات نیز با تو در این شناختن شریکند و آنها نیز خود را چنین شناسند؛ زیرا که تو از ظاهر خود نشناسی؛ مگر سر، روی، دست، پای، چشم، گوش، پوست و گوشت و از باطن خود ندانی؛ مگر این قدر که چون گرسنه شوی، غذا طلبی، چون بر کسی خشمناک شوی، در صدد انتقام برآئی و چون شهوت بر تو غلبه کند، مقاربت خواهش نمائی و امثال اینها و همه حیوانات با تو در اینها برابرند. پس هر گاه حقیقت تو همین باشد، از چه راه بر حیوانات درنده و چهارپایان مفاخرت می کنی؟ به چه سبب خود را نیز از آنها بهتر می دانی؟ اگر تو همین باشی، به چه سبب خداوند عالم تو را بر سایر مخلوقات ترجیح داده و فرموده: « و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم برتری بخشیدیم. » ( سوره اسراء - آیه 70 ) و حال اینکه در این صفات و عوارض، بسیاری از حیوانات بر تو ترجیح دارند؟

پس باید که حقیقت خود را طلب کنی؛ اینکه خود چه چیزی؟ چه کسی؟ از کجا آمده ای؟ به کجا خواهی رفت؟ به این منزلگاه روزی چند به چه کار آمده ای؟ تو را برای چه آفریده اند؟ این اعضاء و جوارح را به چه سبب به تو داده اند؟ زمام قدرت و اختیار را به چه جهت در کف تو نهاده اند؟ اینکه بدانی که سعادت تو چیست و از چیست و هلاکت تو چیست؟ باید بدانی که این صفات و ملکاتی که در تو جمع شده اند بعضی از آنها صفات چهارپایان هستند، برخی صفات درندگان، بعضی صفات شیاطین و پاره ای صفات ملائکه و فرشتگان و بشناسی که کدام یک از این صفات، شایسته و سزاوار حقیقت تو است و باعث نجات و سعادت تو تا در استحکام آن بکوشی و کدام یک عاریتند و موجب خذلان و شقاوت تا در ازاله آن سعی نمائی. بنابراین آن چه در آغاز کار و ابتداء طلب، بر طالب سعادت و رستگاری لازم است آن است که سعی در شناختن خود و پی بردن به حقیقت خود نماید؛ که بدون آن به سر منزل مقصود نتوان رسید.

منبع: کتاب « معراج السعاده »